بیاد مقاله ای که تابستون داشتی و داشت مارو از هم جدا میکرد!

سلام عزیز دلم!

جمعه شب بهت از امتحانم گفتم!گفتم که همش سر یه arc tan نا قابل و نزدن پرانتز توی ماشین حساب کل محاسباتم واسه یکی از مسائل مهم بهم خورد و حالم خوب نیست/از امتحان قبلیم گفتم که اون وضعیت رو داشت و همه بچه ها از سایت petromam کاری رو کرده بودن که فقط خودمو خودت میدونیم/گفتم که حق بحق دار نمیرسه توی این دانشگاه ...خلاصه حالم گرفته بود/گفتم فردا میخوام طبق قراری که توی موبایلم واسه بعد از امتحانام گذاشته بودم،با تیپ اسپرت برم دبیرستان/گفتی عالیه،حتما عکس بگیر از خودت و واسم بفرست.گفتم نه حسش نیست،رغبتی ندارم.گفتی که انشالله تا فردا حسش هم میاد.صبح که شد اصلاً دوست نداشتم عکسی بگیرم چون اصن نه حسی بود و نه از خودم خوشم میومد، داشتم میرفتم بیرون از خونه که پیش خودم گفتم دختر به این ماهی!دلت میاد؟!(درست همونی که امشب موقعی که خواستم درجواب دوست دارم تو  واست بنویسم "منم دوست دارم"و حس میکردم با ندادنش کمفروشی محض در حقت میکنم,به خودم گفتم)آره اینا رو بخودم گفتم و با اینکه داشت دیرم میشد و من توی حیاط بودم برگشتم و کفشام رو درآوردم و رفتم گوشی داداشم رو آوردم و با یه بدبختی ای روی صندوق عقب ماشین fix ش کردم و رفتم عین دیوونه ها واسادم تا دوربین ازم عکس بگیره.بعدشم دیدم بببله!فقط یه ربع مونده و من باید با عجله برم سر کلاس ولی از جاش گفتم که دل تورو نشکستم و از این بابات کلی شاد شدم!(هر چند مشغله زیاد فراموشی بهمراه داره!)

ظهر بود که برگشتم.نشسته بودم پای لپتاپ و طبق معمول این توبودی که نه تنها در این وضعیت بلکه در هر حالتی,نشسته،ایستاده،سر امتحان,سرپا توی اتوبوس,موقع رانندگی وحتی توی خواب توی فکرم بودی.اومدم عکس رو دادم به کامپیوتر و از دیدن ترکیب خودم مشمئز شدم یکم نور دادم بهش و خواستم میلش کنم که یه نگاه بهdesktop انداختم و دیدم یه چند تا عکس از جمله یکی از همین عکس های توی وبلاگ رو دارم و پیش خودم گفتم چه کاری قشنگ تر و مقدس تر از خوشحال کردم تو و قلب مهربونت!شروع کردم .اصن نفهمیدم دارم چیکار میکنم ,حتی توی عکس ها شروع کردم و کلماتی رو که مورد علاقمون هست رو نوشتم و یه هو دیدم از یه عکس 7هشت تا عکس ساختم و شایدم اصلا خوب نشده باشن ولی حداقلش با تاریخ ثبت شدند و قطعا تاریخ ساز میشن.بعدا با هم پیش هم مرورشون میکنیم و کلی خاطره و شرح شرایط واسمون تداعی میشه و کلی عشق میکنیم...از همه مهمتر هر چی بوده برای خوشحال کردن تو بوده و از این توجیه بالاتر برای من نیست! وسط upload کردنشون بودم که دیدم مسیج دادی : "  :-) " .لبخند ظریفی از این دل مهربونت اومد روی لبام!گفتم خدایا همسر قشنگم لطف و مهربونیش رو در قالب یه smileساده به من عرضه کرده و چی قشنگتر از این و منم پاسخ دادم " (-; ".الان دوروز میگذره و هنوز پیش نیومده که لینک عکس ها رو که از همون روز توی دسکتاپ واست گذاشتم بهت بدم.آخه شب - همون موقع که انتظار شیرینت رو میکشیدم- مسیج دادی که:

سلام عزیز دلم!

(اسم من)خیلی دوست دارم بیام و از طرفی خیلی هم کار دارم...

ببخشید,منتظر نمون!فدات بشم...

اولاً من فدات بشم!الان بعد از این نیم خط اول یه دقیقه هست که موندم چی بنویسم واسه ثانیاً!دوست ندارم تظاهر کنم.اصن این وبلاگ واسه خودمونه.قرار نیست که توش با خودمم رودربایستی داشته باشم.راستش هیچ وقت و درهیچ شرایطی از این خبر که نمیتونی برای Chat بیایی،حس خوبی نداشتم.اون شبم همینطور.ولی خوب از طرفی هم گفتم بذار کاراش راه بیفتن.دفاعش که تموم بشه روزهای خوش همیشه با هم بودن در انتظارمونه!منم نوشتم:"چشم" و تو هم نوشتی "ممنون جان جان جان"ولی شب بخیری نگفتم.بیدار موندم تا دیدم دوساعت بعد ساعت دو و هجده دقیقه مسیج دادی :"بیداری؟"منم گفتم :"بله".خودم و خودت میدونیم  این ادبیاتم ماله چه موقعه ایه!نوشتی دوست دارم و منم نوشتم دوست دارم و شب بخیر و تو هم گفتی شب بخیر!صبحش موقع بیدار کردنم واسه نماز گفتی:بیداری چاقالوی من با smile؟ و منم فقط نوشتم:بیدارم

ظهر باز مثه همیشه مسیج محبت آمیزت رو حواله من کردی.شب ساعت نه و21 نوشتی:

سلام (اسم من) گلم؟

خوبی همه کسم؟

عزیزم این "یارو:-) " همه وقت من رو گرفته،فقط هم وضعیت من اینطور نیست .الان شرایط اکثر بچه هایی که دفاع دارند تقریبا یکسانه!همش هم به استاد راهنما و ایرادات بنی اسرائیلیش برمیگرده!

ولی این هرگز به این معنی نیست که من نسبت به تو بی توجه شدم...وبهت میگم که بیشتر از همیشه بفکرتم و دوست دارم...

عزیز دلم من رو ببخش و برام خیلی دعا کن...فدات بشم که انقدر خوبی و بزرگوار!

اولا که هر چه صفت نیکو از خودت بود رو برای من بکار بردی! ثانیا روزی سه بار رو حتما واست دعا میکنم - که انشالله با نمره A پایان نامت رو پاس کنی و دکتری قبول بشی و خاری بشی تو چشم دشمنات! - که میدونم و میدونی که دعای همسر درحق همسر هرگز روی زمین نمیمونه!!!

بهت گفتم که انشالله موفق باشی،امشب نیستی؟و بعدش بلافاصله توی یه مسیج دیگه نوشتم : راحت باش. که ملاحظه ای نکنی.مسیج دادی:ممنون،میام حتما!

بهت گفتم :نه من اینطوری راضی نیستم و تو باز مسیج دادی:"میام حتماً :-)"

اومدی و با هم صحبت کردیم و ازت تشکر کردم که توی این شرایط سخت هم بیادمی و با اینکه هیچ کم کاری ای نمیکنی باز برام توضیح میدی و تو هم با محبت بی دریغت پاسخم رو دادی.نیم ساعت حرف زدیم و  از سخت تر شدن شرایطت گفتی و گفتی که استاد تکلیف جدید توی این فرصت کم بهم داده و از طرفی هم چون انتظار بالا ازت داره میخواد که پایان نامت"تووپ" بشه و همین الانشم بنظرمن از این کمتر نیست البته!از تاریخ دفاع پرسیدم گفتی:حالا معلوم نیست ولی احتمال اینکه دو هفته بعد باشه میره.گفتی:اینا رو که مینویسم.همش دارم سرم رو تکون میدم(چون قرار خواستگاری داشتیم و زمان داره میگذره و همه بی تابیم!)سرعتت پایین بود و قطع و وصل میشدی که من مسیج دادم عزیزم برو استراحت بکن شب بخیر! و تو هم محبت همیشگی ت رو نثارم کردی...

الان هم قبل از خواب گفتم بیام اینارو بنویسم شاید یه روز با تو موقعی که داریم مرورشون میکنیم بگیم یادش بخیر!

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد, تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست,وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست!

دوست دارم همسر مهربونم!

 


نویسنده: گاگالو!
نظرات()

.:: آخرین مطالب ::.

» تولدت مبارک! ( شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ )
» ششمین سالگرد آشنایی ( دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦ )
» نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد1 ( شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ )
» رفتیم و اومدیم ( دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ )
» دوره مشهد- خوشگلم الان توی اختتامیه هستم-چهار روزه ندیدمت-امشب میام خونه ( شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ )
» بازم امام رضا طلبید! ( دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ )
» چهارمین سالگرد آشنایی ( چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ )
» سومین سالگرد ازدواجمون مبارک! ( دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ )
» سال جدید اومده ( دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ )
» سال نو مبارک ( جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ )