امشب!

سلام جان به قربانت!

یک روز دیگه که باز هم بی تو سپری شد رو شرح میدم:

امروز صبح صدای تیکه ی متفاوت ساعت رو که نشانگر ساعت چهار صبح بود رو شنیدم و بعدش خوابیدم!

مشغول تو بودم ،میدونی که؟!

همین جا مشغول گپ زدن با تو،اما بی تو!

خیلی شیرین بود!

نمیدونم چه سری درش هست...واقعا نمیدونم...

خوابیدم و ساعت شیش و نیم بیدار شدم و طبق قرار عازم شهر دانشگاه شدم برای گرفتن data و البته باز هم تو با من بودی مثه همیشه!ساعت درست 6:45 دقیقه بود و من توی راه ترمینال که مسیجت واسه بیدار کردنم برای نماز رسید(معلوم بود که خیلی دیر خوابیده بودی وخودت هم خوابت گرفته بود)نوشتی:

"بیدار شدی زندگیم؟البته فکر کنم الان خواب باشی...:-)"

منم نوشتم:

سلام,نه من نمازم رو خوندم...

من گفته بودم که دوشنبه میرم ولی تو انقدر مشغله داری که میدونم یادت رفته البته چندان هم  مهم نبود.

رسیدم به شهر مقصد و بعد از کلی کاغذ بازی تازه قرار شد که یکی دوروز دیگه جوابمون رو بدن و این یعنی باز هم علافی!

یک ربع به دوازده بود ومن توی راه برگشت که دیدم مسیجی از تو اومد:

خداوندا عزیزم را تو یاری کن!

پناهش باش و درحقش تو کاری کن!

الهی هرچه میخواهد نصیبش کن ...

خدایا بر لبش لبخند جاری کن... :-*

یکی دو دقیقه مسیجت رو دیر دیدم.وقتی دیدمش اولا که چون گفته بودی لبخند بر لبش جاری کن واز اونجایی که دعای همسر در حق همسر روی زمین نمیمونه واقعا لبخند بر لبم جاری شد و بعدش خواستم همین مسیج رو واسای خودت بفرستم آخه دیدم بهترین دعاییه که میشه در حق تو و دراین شرایط واست انجام  داد و مسلما اولین نفر هم من باید باشم که اینجا متاسفانه End کم کاری رو دارم میکنم ولی نوشتم:

(اسم تو)یعنی (اسم من)!

شاید بهترین تعبیری بود که اون لحظه به ذهنم رسید.و تو هم نوشتی:

و...

(اسم من)یعنی (اسم تو)!

و من نوشتم:

عشق یعنی تو!

تو هم نوشتی:

ای جان!

تو یعنی نفس...

(میدونی که چقدر "ای جان"گفتنت رو دوست دارم من عزیز دلم!)

و منم نوشتم:

عشق و امید و آرزو،نفس و حیات و زندگی تویی خانمم! :*

ساعت نزدیکای دو بود که رسیدم خونه.سرم به شدت درد میکرد.نماز یکم غذا و یه ساعتی گرفتم خوابیدم.حدود ساعت هفت و ربع یکی دو مسیج بینمون رد و بدل شد که قشنگ بودن و حاوی اسمامون و تپلی وشیرین بودن تو.

توی این مدت همش منتظر!

همش منتظر لحظه ی دیدنت!

نه دیدنت!

بوییدنت!

حس وجودت!

ولو مجازی!

منتظر بودم کی شب و دیر وقت میشه که بازم همسرم رو لمس وجود کنم...

از ساعت 9 توی وبلاگ بودم و درگیر فعالیت هاش.ساعت نزدیکای دوازده بودش و انتظارم  داشت به سر میرسید.آهنگ وبلاگ داشت توی خونه شنیده میشد.داداش کوچیکم هم خیلی دوسش داره.گفتش داداش باکیفیتش رو داری؟>؟گفتم آره ولی خوب باید توی cdهام بگردم دنبالشون بذار download ش کنم و داشتم دنلودش میکردم که چند ویرایش دیگه هم از این آهنگ به تورم خورد.به سرم زد که واسای تو هم بفرستمشون.آخه گفته بودی خیلی آرامش بخشه.گفتی بهم تو love یی و من story!غافل از اینکه زندگی من درگیر  عشقی چون تو شده و تبدیل به داستانی romanticشده.داشتش همه چیز آماده میشد که صدای مسیح موبایلم اومد.پیش خودم گفتم کاش یه چند ثانیه دیرتر میومدی عزیزم تا بتونم uploadشون کنم و بعدش کامل مشغول تو بشم دیگه دربست ولی خوب سریع قبل از اینکه مسیجت رو چک کنم Google talkرو اجرا کردم و رفتم سراغ موبایل که دیدم  مسیجت بجای اینکه گفته باشه : من هستم اگه میتونی on شو، مقدمه داره.نوشته بودی:

(اسم من)من خیییلی شرمندتم...شرمنده همه خوبیهاتم...شرمنده همه احساسات پاکت...بخاطر اینکه تو این مدت نمیتونم جوابگو باشم.اگه عشق تو نبود تا الان(اسم قشنگ خودت)بارها مرده بود...ممنون که با عشقت نفس میدی...از شدت شرمندگی دارم لاغر میشم:-)

ببخش...امشب هم مجبورم که در حسرت صحبت کردن با تو بمونم:-( 

منم...منم خوب چی بگم؟!دیشب هم گفتم که هیچ وقت از خبر نیومدنت حس  خوبی بهم دست نداده حتی همون تیر و مرداد چه برسه به الان که  یا هم یکی شدیم و به هم گره خوردیم!(بدخواهات و حسودات شرمنده گلی!این همه محبت چیه به من داری تو؟!من بمیرم نه تو!خدا من رو قبل از تو ببره که نمیتونم یه لحظه هم...تپل بمون گلی!)

نوشتم:

عیبی نداره نفسم,مثل همیشه این لحظاتم هم به تو اختصاص داشت...

شب بخیر!

نوشتی:

اصلا راحت و بی تفاوت نیستم...کاش بدونی از اینکه نمیتونم این لحظات رو با عزیزترینم باشم چقدر در عذابم و چقدر برام سنگینه...

شب بخیر!

 

یکم فکر کردم و گفتم قطعا پای کامپیوتر میخواد بیدار بمونه واسای پایان نامش، بذار همین الان همین آهنگ هارو بهش بدم هر چند نمیخواستم بدم  و اینها رو برای زمانی که با من حرف میزدی گذاشته بودم که اون عکسها رو هم بهت بدم و یه خورده غافلگیرت کنم اما چون آرامش تو از همه چیز واسم مهمتره این بود که uploadشون کردم و با یه پرس و جو ازت از بابت بیدار بودنت بهت لینکش رو دادم و تو هم بعد از مدتی که گرفتیشون نوشتی:

هر چه مینوشمت تشنه ترم ای عطش آور ترین آب.....

وبا این عبارت من رو در بی کران احساست غرق کردی!

راستی!همین الان هم همین سه 4 قطعه موسیقی داستان عشق رو دارم گوش میدم و براستی که آدم وقتی از عشق و داستان عشقش با زمینه ی این موسیقی مینویسه،احساسی وصف نشدنی داره...

دوست دارم خانــــــم عزیزم،تک ستاره قلبم!

خدایا مریضا رو شفاعت عنایت بفرما و جوانان را خوشبختی و سعادت! (883 کلمه نوشتم)

 


نویسنده: گاگالو!
نظرات()

.:: آخرین مطالب ::.

» تولدت مبارک! ( شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ )
» ششمین سالگرد آشنایی ( دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦ )
» نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد1 ( شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ )
» رفتیم و اومدیم ( دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ )
» دوره مشهد- خوشگلم الان توی اختتامیه هستم-چهار روزه ندیدمت-امشب میام خونه ( شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ )
» بازم امام رضا طلبید! ( دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ )
» چهارمین سالگرد آشنایی ( چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ )
» سومین سالگرد ازدواجمون مبارک! ( دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ )
» سال جدید اومده ( دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ )
» سال نو مبارک ( جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ )