بعد از سکوت...

22 بهمن بود که فکر میکردم دیگه میتونستم up کنم؛البته وقتی که تونستم با عزیزم صحبت کنم!ولی نتونستم و نکردم...

این عنوان رو برای اون موقع انتخاب کرده بودم:

"بعد از سکوتی مرگبار در این دهه، که "فجر"ی پر "زجر"بود،برگشتم!

زنده و پرامید!

با شرحی از روزگارم در این روزها...باشد که بماند...باشد که درس بگیرم...باشد که درس بگیریم..."

ولی نشد و حالا اومدم. با همون شرح حال که مقداری به غلظت تلخیش اضافه شده و البته که خاطره ای شد...اما هر چی بود گذشت الان خیلی خوشحالم!چون تونستم با خانمم صحبت کنم! و الان خدارو شکر همه چیز گل و بلبله! و دیگه نمیذارم که تغییری بکنه چون به کمتر از این راضی نمیشم!

خواستم این مطالب رو up نکنم آخه قدری خاکستری هستند ولی چون خاطره هستند دوست داشتم که بدون دستگاری بفرستمشون روی نت که جاودانه شن.ولی قول دادیم که درس بگیریم و به قول خانمم: با همه اینها،حداقلش این بود که بعد از این جریانات قدر هم رو بیشتر میدونیم و می فهمم که بی تو محاله!من نوشتم : همینطوره و واقعا بی تو نمیشه؛(اسم من) با (اسم تو) تعریف میشه!بی تو محاله!

وقتی این مطلب رو up کنم یعنی تقریبا هر روز وبلاگ رو به روز کردم...

 

 

امروز یک شنبه 16 بهمن 90:

نزدیک پنج روزه که بخاطر اینکه داری برای present رساله ت آماده میشی و شب ها هم باید استراحت بکنی،دیگه chat نکردیم.بعد از اون هشت روزی که توی مهرماه گذشت و بخاطر مشکل ارتباط اینترنتی نتونستیم chat کنیم این دومین وقفه طولانی بین صحبتهامون بود.همین نیومدن غیر منتظرت باعث میشه که بی اختیار چشمه ی حرف زدنم توی chat کم کم بخشکه و سنگین بشم!خدا میدونه چقدر مطلب و سوژه و... توی reminder موبایلم مینوشتم که بهت بگم  و هی زمانش رو به "فردا" موکول کردم.خسته شدم و دیگه دست بهشون نزدم و گذاشتم تا راکد بمونن.

اما توی این مدت مسیج های محبت آمیزت وقفه ای نداشتند و مثل همیشه من رو به داشتنت مفتخر کردی! والبته ناگفته نمونه که منم سنگین جوابت رو میدادم اما گلی به خدا که با تمام قدرتم سعی میکردم که از همون اصطلاحات رایج و متداول بین خودمون استفاده کنم و اینبار مثه دفعه های قبل سرسنگین نبودم.چون یکم به شرایطت فکر میکردم که الان به آرامش از طرف من احتیاج داری و من نباید کاری کنم که باعث ناراحتیت بشه.البته میدونم که خیالت از بابت من راحت نبود و تا حدودی هم من سبب دل مشغولی منفی و عدم تمرکزت شدم ولی خانمم شیوه ای که برای رسیدگی به این موضوع(رساله)در این بزنگاه مهم اتخاذ کردی اشتباه بود!اولا...چی بگم که مثلا خواستگاری قرار بود و این همه مدت که تو برای دفاع...اه...گفتی دوست دارم 17ربیع الاول باشه دیدار خانواده ها ولی الان که دارم مینویسم سیزدهمه و تو اصن معلوم نیست کجایی....(ولش کن).ثانیا تو با این شیوه ت عمرا به درد دکترا نمیخوری چون در وهله اول من و بچه هام رو بدبخت میکنی!یه زمانی همین شوهر خالم که خودش فوق لیسانسه مخالف بود که خالم ارشد بخونه؛چون میگفت دیگه از همه چیز میفته بچه کوچیک هم داره و ما هم این وسط متضرر میشیم.ولی خوب خالم که بچه نیست!آنچنان خوب این دوسال رو مدیریت کرد که کوچکترین آسیبی طرفین ندیدن!عالی!

ولی شما!...

ببین!منم بالاخره یه روز باید دفاع بکنم و برای اون باید آمادگی کسب بکنم،باید روزها کار بکنم . ولی مطمئن باش که توی هر وضعیتی که باشم و هر حجم کاری هم که روی سرم ریخته باشه مطمئنا تو رو ازدست نمیدم.اصن واس خاطر خودم برای اینکه از اون سختیها نجات پیدا کنم میام پیش تو...اگر نباشم پیشت ،هرشب باهات chat میکنم.اصن تو تسکین آلام منی!کی از تو بهتر که خستگی هام رو پیشش ببرم؟ولی تو این بُعد قضیه رو بی خیال شدی! اصن نمیدونم چطور توضیح بدم ولی این رو خوب میدونم که من به لحاظ عاطفی در شرایط سخت (اجتماعی-کاری ...)به شدت به یارم احتیاج دارم!حالا یار میتونه مادر باشه و میتونه همسر!-خانم بد کردی!نبخاطر پایان نامت!به خاطر عدم مدیریت بهینه ت!

(همین الان بعد از اون chatمختصر امشب و بعد از اون که بهت گفتم دیگه تا پایان کارت دوروبر این گفتگو نیا مسیج دادی که:حس میکنم اصلا از من خوشت نمیاد و نگو که اینطور نیست!  منم جواب دادم:چرت نگو،اصلا اینطور نیست!)

امشب ازم خواستی که بیام واسه  گفتگو.ساعت ده.

منم نوشتم که نمیتونم،حسش نیس.دروغ هم نگفتم.بعد از اون همه مدت و آنچه که در این روزها گذشت دیگه حرفی برای گفتن نداشتم!از طرفی هم میدونستم که با حرف نزدنم باعث ناراحتیت میشم.این بود که نوشتم استراحت بکن،با دوستات باش،اینطوری منم راضی ترم.نوشتی که آن شو!خواهش میکنم و از این حرفا.نوشتی:بیا(اسم من) من با هیشکی غیر تو بهم خوش نمیگذره!باز نوشتی:تا نیای نمیرم...منم نوشتم که دیگه بیشتر از این شرمندم نکن و بدون که بیشتر از تو کسی رو توی این دنیا دوست ندارم و تو هم نوشتی که نمیخوام این دوست داشتن رو...معمولا از اصلا از این حرفها نمیزنی و میدونستم که جدی نمیگی ولی همین که اینرو گفتی خودش نشون میداد که تحملت به یه آستانه ای رسیده!اومدم بعد از چند دقیقه و برخلاف میلم on شدم و دیدم off هستی.درجا بهت مسیج دادم که :من اومدم ولی نبودی خوب.نوشتی:دیرو اومدی...خیلی دیر!

من در این لحظه جدا از خیس شدن چشمات ترسیدم که واسه من گناهی نابخشودنی تر از این نخواهد بود!

بعد از بیست دقیقه نوشتی:

امیدوارم که مشکل خاصی برات پیش نیومده باشه و ملالی جز دوری و دلتنگی نباشد،ولی(اسم من)جان من کمتر از تو ذهن و دلم در گیر نیست.شاهد من بعد از خدا فاطیماست که توی بلاگ نظر میده.باور کن اصلا نمیدونم چطور شب رو روز میکنم و بالعکس.فکر کردی من نمیخوام با تو باشم یا نمیخوام که هر چه زودتر از این رساله خلاص بشم؟من دارم همه تلاشم رو میکنم ولی نمیدونم که قرار به تو برسم...من شرمنده ی همیشگی توام(من شرمنده توام خانمم!)دعای روز و شبم اینه که هرچه سریعتر این موانع و سختی ها تموم شه!تو هم که از حال و روز خودت هیچی نمیگی... وچه عذابی میکشم من...

دیگه هیچی نگفتی منم همینطور on   موندم.

تا داشتم کار میکردم با لپ تاپ که یهو دیدم نوشتی :سلااااام.

گفتم من از اون موقع تا حالا on موندم و تو هم گفتی که منم از اون موقع تا حالا داشتم ویدئوهایی رو که فرستادی میدیدم.(همون ویدئوهایی که از دیدار اولمون توی همدان گرفته بودم.جمعه18/06/90؛دیشب فرستادمشون-آخه پری شب گفتی داری چه میکنی گفتم دارم اونا رو میبینم که ندیده بودمشون و گذاشته بودم واسه روز مبادای دلم و امروز روز مباداست! و تو گفتی من که حتی از فیلم هم محرومم...)

نیم ساعتی با هم حرف زدیم و یه مقدارش هم به سکوت گذشت و تو هم به من گفتی که نرو ولی من گفتم که باید استراحت کنی و یه ربع هم تمدیدش کردم ولی آخرش رفتم و بهت هم گفتم که دیگه تا پایان کارت دورو بر chatنیا.

 

این از امروز!(راستی بالاخره مامانم با مامانت چهارشنبه گذشته حرف زدند و اینم از اون هزار تا موضوعی بود که  در موردش حرف نزدیم!)

 

 

سه شنبه 18/11/90

دیروز روزی بود که از همون مسیج "حس میکنم.."به بعد دیگه مسیجی بهم ندادی تاااااااااا اینکه خودم طاقت نیوردم و ساعت6:27 دقیقه عصر نوشتم:

و سکوت چه زیباست وقتی تمام کلمات از توصیف مهربانیت عاجرند...

ساعت 8:52 دقیقه نوشتی:

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ،از حرکات ناکرده؛اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده.دراین سکوت حقیقت ما نهفته است،حقیقت من و تو...

نوشتم:

اصن حال میکنم وقتی تحویلم نمیگری!

نوشتی:

خوب امروز حال دادنم عمدی نبود ولی از فردا حسسسسابی بهت حال میدم...

25 دقیقه بعد نوشتی:

(اسم من)...

4 دقیقه بعد نوشتی:

إنَ مَعَ العُسرِ یُسرا...

وبعد نوشتی:

فَإنَ مَعَ العُسرِ یُسرا...

ساعت 12:07شب نوشتی:

این بار که ببینمت حتما حتما خفت میکنم!(همونطوری  که خودت یادم دادی!)

منم در پاسخت نوشتم:

توپرانتز بگم که میدونی که دوست دارم این کارو؛اینکه خفم کنی!!!نیشخند

بعد از چند تا مسیج که ساعت دو،دونیم بینمون رد و بدل شد نوشتی:

(اسم من)اگه اینجا دق بکنم تو بهم میخندی؟

من نوشتم:چی می گی تو؟حالت خوشه؟

نوشتی :شب بخیر ای خوب تر از همه خوبان!

و بعدش نوشتی: ای کاش...

لابد ای کاش پیشت بودم!

ولی من نوشتم که:

ای کاش نیاز به گفتن ای کاش نبود!

صبح ساعت 6 واسه نماز نوشتی:

سلام!

بیدار شدی مونسم؟

تنهام نذار...

و من نوشتم:

بیدارم

(سرد!و بعدا یادم  که نگفته بودم سلام...)

ساعت دو نوشتی :

دوست دارم...

(گفته بودی که این موقع ها که همچین مسیجی واست مینویسم خودت تا تهش رو بخون!)

از ساعت سه دور تنظیمات وبلاگ هستم و الان که حدود ساعت پنج و نیمه بعد از ظهره همینطوری گفتم بذار یه فال حافط از تو وبلاگ بزنم هرچند تمام فال های حافظ خوبن و کلیشه ای...

زدم!

این اومد:

 

کف کردم!

این از کجا میدونست؟!

 

 

 

چهارشنبه 12:38 بامداد

از ظهر که نوشتی :

دوست دارم...

  و من کماکان مسیجت رو بی جواب گذاشتم(البته میدونم هیچ وقت هم برای جواب گرفتن نمینویسی ولی خوب ادب هم خوب چیزیه واسه من!!!!)از اون موقع دیگه هیچ آفتابی نشدی روی موبایلم تا اینکه ساعت 11:16 شب به طرزمعصومانه ای نوشتی:

سلام...

معلوم بود که ناراحتی،راستش خیلی دلم برای خانمم سوخت و ولی بدون که مدیریت شرایط از جانب تو بسیار بد بوده و منم حق دارم تا ناراحت باشم؛میتونستم خیلی توی این شرایط کمکت کنم(روزی نیم ساعت گفتگو چیزی رو از پایان نامت نابود نمیکرد!!) ولی نخواستی.نه اینکه نخوای,چون تجربش رو نداشتی که یه همدم توی شرایط سخت چقدر میتونه آدم رو شارژ معنوی بکنه,ازم غافل شدی و وای به روزی که من رو ناامید کنی....

خوب منم نوشتم واست:

سلام زندگیم!

(و البته با تمام وجودم نوشتم : زندگیم چون شدی همه  زندگیم)

و دیگه هیچ خبری نشد تا الان که فکر کنم باتوجه به اینکه امروز خیلی خسته شدم و فردا هم دبیرستان 6 ساعت کلاس دارم  بهتره بهت شب بخیر بگم و لپ تاپ رو خاموش کنم حالا نمیدونم چی بینمون خواهد گذشت در دقایق پیش رو...

عزیزم!گلم،خانمم قشنگ و مهربونم با تماااااااام وجودم دوست دارم.عاشقتم و به عشق خودم می بالم!

میدونم لایق تو نیستم ولی من رو بپذیر؛میدونم میپذیری و این نشاگر بزرگواری وتو ولطف بی دریغت در حق منه...

دیروز رفتم توی وبلاگ این "زن آقا سید" خیلی عاشقانست.خیلی آقا سیدش رو دوست داره تازه هم عقد کردن خیلی هم خوش ذوقه...

واسش توی پست آخرش نوشتم:

گاگالو و تپل ۱:٠۴ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

سلام!
مرسی از این احساس!
بعد از خوندن این پست به احترامتون سکوت کردم...
ما هم هفت ماهی هست که با هم آشنا شدیم؛راستش هنوز خواستگاری هم نرفتیم ولی هر دو طرف کاملا از ماجرا باخبرند و منتظر اتمام دفاع پایان نامه خانمم هستیم(همین روزا)...
خانمم از طرف خدا اومده؛ یه فرشته ست؛مثل هیچ کس!(مثل آقا سید شما )
برامون دعا کنید!
عاشق تر بمانید!
نفس یکدیگر باشید!

 

پاسخ: خواهش میکنم، شما لطف دارین. از ته دلم از خدا میخوام کمک کنه به محض تمام شدن پایان نامه خانمتون مقدمات خواستگاری و ازدواج دو عاشق دیگه رو فراهم کنه. قدر خانمتون رو بدونید چون فرشته ها خیلی کمن و پیدا کردنشون هم خیلی سخته. مرسی

زن آقا سید - ۱۸/۱۱/۱۳٩٠ - ٩:۴٠ ‎ق.ظ

 

میبینی که فرشته!

 

گلی همین الان(1:04) واسم نوشتی:

جانان(اسم خودت)!

الهی فدات بشم!

بخدا دوست دارم فشارت بدم و بعدش هم جون بدم تو بغلت،اینقدر که دلم واست تنگ شده...

من آخرش دق میکنم....

 

اولا تو جانان منی!ثانیا خدا نکنه من فدات بشم گلی!

من دیدم همش درد مشترکه! این بود که در جوابت نوشتم :

"حس مشترک!"

ولی گلی بدون که همش تقصیر خودته.آ ببین کی گفتم!

دیگه میخوام بنویسم شب بخیر.من رفتم

 

 

اومدم ولی چه شب بخیر سردی  ردوبدل شد...

دو تا شب بخیر زشت و لخت و بدون علامت تعجب و سالاد و نوشابه و ...

چه بد! من چه گناهی کردم؟خودت کردی حضرتعالی گلی!که لعنت بر من باد!

 

چهارشنبه 19/11/90 -   1:15 بامداد

امروز رفتم دبیرستان و بعد از وارد شدن به دفتر و سلام خدمت اساتید و بزرگواران ؛اولین مطلبی که معاونین عزیز و پیش کسوت –علی الخصوص جناب استاد سجادیان-ازم پرسیدند این بود که:مهندس نامزد کردی یانه؟مگه نگفتی که بعد از ماه سفر میرید خواستگاری؟؟؟گفتم خانم همدانه؛دفاع و از این چرت و پرت ها... ظهر بعد از اینکه از سر کلاسهای دبیرستان برگشتم ساعت حدودای 3 ونیم شده بود و من بخاطر اینکه باتری موبایلم ساعت 11 تموم شده بود، اولین کاری که کردم این بود که باتری رو شارژ کردم .تا گوشیم روشن شد سیل مسیج و تماس از دست رفته بود که رسید دستم.میدونستم حتما تو هم این وسط جا داری!3 مسیج.ساعت 12:55 نوشته بودی:

نفسمی همسر عزیزم...:-)

و چون deliveryش دستت نرسیده بود،3دقیقه بعد اون رو اینطور اصلاح کردی و باز فرستادی:

نفسمی همسر عزیزم...

دوست دارم!

و بعد هم ساعت دو و 49 دقیقه بود که چون میدونستی من اون موقع میام خونه یه مسیج محبت آمیز دیگه بهم داده بود.

خوب طبق روال نباید جوابت رو میدادم و ندادم!

راستی امروز اومدم به شهری که وطن ماست!

البته هفته ی پیش هم اومدم و تو مثل خیلی چیزای این روزای من ازش خبر نداشتی!مثل نمره ای که ده روز پیش زدند،مثل نمره ای که امروز زدند و مثل هزار تا چیز دیگه...

داشتم میرفتم که سوار قطار بشم،مهرداد دوستم بهم زنگ زد.بهت نگفته بودم که مهرداد بعد از اون دختر قبلیه که بسیار پرتوقع بود و حقوق واهی ای مثل حق مسکن و حق <طلاق>رو ازش میخواست، بلافاصله به سراغ همون مورد قبلیش رفت که الحمدالله دختر بسیار باحجاب و با وقاریه(خود مهرداد در توصیف فاطمه خانمش به من میگفت که عین خانم خودته!) و دفعه قبل فقط چون قرار بود کار مهرداد توی غرب کشور بیفته اونا موافقت نکرده بودند اما الان که خداروشکر مهرداد کارش توی همون تهران افتاده دیگه اونا پذیرفتند.

ازم دلخور بود!گفتش چرا دیشب گوشیم رو جواب ندادی؟چرا نامهربون شدی رفیق؟! تو که به قول خودت با یارت صد در صد شدی پس چرا با ما بی وفایی؟!

دیگه خبر نداشت که اون لحظه که زنگ زد به شدت سرِ ماجرایی که با این پایان نامت پیدا کردم توی خودم بودم و غمگین ،طوری که حوصله حرف زدن رو هم نداشتم.

گفتم بهش مهرداد نگو تو رو خدا! تو نمیدونی من چقدر در گیرم.گفتش بابا ترم که تموم شده نمراتت رو هم که زدند.گفتم نه بابا درگیر سمینارم هستم و کلاس های دبیرستان.گفت باشه بابا همه اینا به کنار، یارت چطوره؟!گفتم بابا دست روی نقطه ی حساس دلم نذار که به شدت خونینه!ماجرا رو براش گفتم و اونم گفت بابا ما که پایان نامه دفاع نداریم با ما چرا نامهربون؟

به به!!!

همین الان مسیج دادی که:

 اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار...

 و برای اولین بار موبایلت رو خاموش کردی...

عجب... 

عجب...

چی بگم من..

:-(

 

 

خلاصه گفتش که ما صحبتهامون نهایی شده و انشالله دیگه میریم که هفته آینده بریم واسه آزمایش و انشالله اگه خدا خواست دو هفته دیگه زنگ میزنم که آقا خودتو برسون تهران! گفتم جووووونم! یعنی مهرداد میام که فقط توی یه کادر دوتاتون رو ببینم و چشمم روشن بشه رفیق!

بهش گفتم من که انقدر جلوی تو بودم حالا ازت بشدت افتادم عقب ولی تو هم داداش منی...گفتش خدارو چه دیدی شاید تو زودتر ...گفتم ای بابا...ولی ایشالله خیره...

ساعت دوازده و 50 دقیقه شب به طرز معناداری که یعنی ناراحتی از رفتار من نوشتی:

شب بر شما خوش آقا(اسم من)...

منم شروع کردم با ناراحتی نوشتن شب بخیر ولی مگر این مسیج میرسید دستت؟!!(گاهی اوقات مسیجای بین خط من و تو اینطور میشن و فقط گاهی اوقات و اینم از شانس این موقع)شاید تا ساعت یک و 7دقیقه که مهربانانه تر نوشتی: "(اسم من)خوابیدی؟ " تا اون موقع حدود 25 بار این مسیج رو میفرستادم و fail  میشد وبعد شروع کردم نوشتم که:

خیر آقا،نمیرسه,این مسیج نمیرسه

20 بار هم این رو فرستادم و وقتی دیدم نمیره یه <لعنتی> هم بارِ کلمه "مسیج" کردم و مسیج رو با این لحن اصلاح کردم ولی نرفت که نرفت....

ناگفته نمونه که همون موقع هم که گفتی خوابیدی من تک زنگ زدم به موبایلت که این نشونه یعنی مسیجم نمیاد برات و توی همین حین هم که دیگه میدونستی من مسیجم نمیاد و البته کسی هم بیدار نیست تا موبایلش رو ازش بگیرم اومدم و شروع به نوشتن این مطلب کردم و همینطور بینش امتحان میکردم واسه ارسال ولی باز هم نمیشد که اون مسیج بالا رو دادی(اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار...) و اومدم که تک بزنم دیدم بعععله!گوشی رو به روم خاموش کردی...

بدیش میدونی چیه خانمم؟اینه که این لحظات دارن ثبت میشن!اینا دارن میشن خاطراتم!خاطرات من که خاطرات تو هستند!

 هر چند در عین اینکه اصلا حقی نداری ولی من بهت حق میدم اما این گوشی خاموش کردنت گلی،یعنی نقض فرشتگیت و اینجا همون جاییه که من دیگه حرفی ندارم...والسلام!

دوباره اومدم:

الان ساعت 1:59 دقیقه ست و تو گوشیت رو روشن کردی(27دقیقه خاموشی) و من تک زنگ بهت دادم!

گفتم که به ذات فرشتگیت نمیاد این کارا...

ولی بازم مسیجم نمیره.

همین الان رفتم توی تاک نوشتم واست که:

مسیجم نمیاد واست

چکار کنم آخه؟

!گوشی خاموش کردی و ثبت شد

ولی اینجا مینویسم:

شب بخیر

که نگی نگفتم

و یادم رفت

چهارشنبه شب

90/11/19

(اسم من)

 

 

 

 

بامداد جمعه 21/11/90ساعت 2:33

 

سلام

دقت کنید به مسیج هایی که بین ما ردو بدل شدند در روز پنج شنبه:

pm3:01 نوشت:

    

   

   ای عشق...

   ای عشق...

   ای عشق...

 

از ناراحتی نوشتم:

-عشق دیگه چیه؟

 

+همون چیزی که تا دیروز ازش دم میزدی!

یادت رفته؟!

 

-داره یادم میره...

ای عشق!

 

تیکه انداختی که:

+استاده ای چو شمع؟! (اشاره کرده بودی به commentیکی از کاربران ذیل یکی از پست هام که در جوابش دادم)

-اگر نزنی زیر پام!

 

+اگر خودت سر نخوری!

-آخه ضرباتت کاری اند!

-مثه اینکه خیلی دوس داری تا سیه روی بشم؛ولی من اِستاده ام و نیاز به تیکه انداختنت نیست!

 

نیم ساعت بعد وقتی که خیلی بهت فکر کردم به نتیجه ای بدیهی رسیدم و گفتم که بهت همین رو درقالب یک مسیج بدم:

-وقتی بهت فکر میکنم میبینم که هیچ جوری نمیتونم ازت بگذرم...خانمم!

این جور مسیج ها رو بنظرم باید سریع پاسخ داد!چون من این رو برای تلطیف شرایط فرستادم ولی وقتی تا6 دقیقه واسادم و دیدم جوابی ندادی بشدت ناراحت شدم و مسیج دادم که :

-برو بابا

مسیج دادی

+اولا مگه قرار بود که از من بگذری؟بعدشم در سخت ترین شرایط تنهایی رو با تمام وجود تجربه کردم...خیلی کار ریخته رو سرم... ببخشید

-نه قرار نبوده!کاملا تقصیر خودت بوده و هست!!!حالا هم مثه قبل برو و به همون کارات برس!!!!

نیم ساعت بعد مسیج دادی:

+(اسم من)!چی بگم... من شبانه روز در گیر پایان نامه هستم و چندین بار هم گفتم...نمیدونم از نظر تو چرا کاملا مقصرم...بخدا اصلا وقت ندارم...توروخدا ببخشید من اصلا منظوری نداشتم.

-از همه چیز بریدی،از نفس کشیدن هم ببر!

چرا؟!

چون دفاع داری!

من تنهایی رو بهت چشوندم یا خودت؟تو خودت اینطوری خواستی!ولی هنوز نمیدونی تنهایی یعنی چی...

نمیبخشمت به خاطر عدم مدیریتت!

نمی بخشمت به خاطر بی مسؤلیتیت!

نمی بخشمت...

+ممنون از این همه قوت قلب...

 

-برو...

تو قوت قلب واسه چیته؟

تو فولادی!

من اگر تماااام کار دنیا سرم ریخته بود،همه رو میذاشتم کنار و واسه یه ساعتم که شده میومدم سمت تو و قوت قلب ازت میگرفتم! ولی تو نخواستی و هنوزم نمیخوای و جالبه بازم رو این حرف غیر منطقیت اصرار میکنی...

تو فولادی!

قوت قلب من رو میخوای چیکار؟

تو حودت نخواستی...

سه ساعت بعد ساعت 8:24 نوشتی:

+نمیخوام مثل آدمای درمونده حرف بزنم...ولی از بعدازظهری تمرکزم رو کاملا از دست دادم...،فقط خدا میتونه کمک کنه که هر دومون به آرامش برسیم...من شرمنده توأم (اسم من)....تو عزیزترینی برای من در هر شرایطی...دوست دارم...

 

اینجا بود که باید سریع پاسخ میدادم و بلادرنگ با تمام قدرتم و بدون ظاهر سازی نوشتم:

-منم دوست دارم!

ساعت12:18 بامداد

+مهرت جاودانه است در سینه ام...

1:29 نوشتی:

+شب بخیر (اسم من)!

-شب بخیر

 

+الان کجایی؟ (شهر محل سکونت) یا (شهر محل تولد)؟

-هه!

بیخیال بابا تو تا حالا توی این دو هفته خبر نداشتی،الانم ندون.اصن چه فرقی میکنه

+(اسم من)!تودر شرایط پیش اومده من رو مقصر صد در صد میدونی؟

 

یکم فکر کردم دیدم اگر بخوام بگم آره(چون دلایلم قوی هستند)بیشتر ناراحت میشی و باید از طریق chat واست توضیح بدم و چون نمیخواستم بیشتر از این ناراحتت بکنم و از طرفی هم نمیخواستم chatکنم؛جوابی ندادم...

20 دقیقه بعد:

+این حالتت رو اصلا نمیتونم تصور کنم،اون (اسم من) ای که من دیدماصلا اینطوری نبود...الان دیگه جواب مسیجم رو هم نمیده،آره من مقصرم...ولی کاشکی شرایطم رو میفهمیدی...احساس میکنم از من متنفری ،نمیدونم شواهد این رو نشون میده و عصبانیت و ناراحتیت از من به اوج رسیده...واین یعنی بدترین حالت ممکن در یک رابطه...

 

خانمم اولا این طوری هیچ وقت صحبت نکن!اصن همونطور که قبلا هم گفتم تو – با افتخار – اول و آخر منی و به عشق خودم میبالم و فراموش نکن که دوست داشتنم مستقل از هر شرایطیه! در ضمن تمام این مصائب ناشی از دوری هستش و بدون اگر پیشم بودی ما به آستانه ی این شرایط هم نمیرسیدیم - و با یک لبخند و در آغوش کشیدن همه چیز به نقطه ی پایانی از عشق ختم میشد - دیگه چه برسه به این شرایط سخت و بحرانی! یا اصلا تو فکر میکنی که من راضیم که روی تو انقدر فشار باشه از جانب من؟بخدا دارم با خودم میجنگم...

 

-اگر جواب ندادم چون دوست نداشتم بیشتر از این ناراحتت بکنم،اصن قرار نبود که سفره دلم باز بشه ولی تو خودت با حرفات منو تحریک کردی.آره من شرایطت رو نمیفهمم ولی کاش تو میفهمیدی که که این تو بودی که از دورانی که میتونست یادگاری و امتحان خوبی از همیاری و دوست داشتن من نسبت به تو باشه زهری ساختی که مزه اش مشکل از دهن بره!هرگز دوست داشتنم ذره ای کم نمیشه و حرف از تنفر نزن!

تو همین گیر و دار بود که ادامه مسیج قبلیت اومد:

+و فکر میکنم که از من خسته شدی...فقط از خدا یه سوال دارم که آیا من سزاوار اینهمه سرزنش و عتاب هستم؟ای خدایی که ناظری بر احوالم!و دیگر هیچ...

 

دیدم نه!خیلی خیلی داری خارج میزنی!اصن داری بد جلو میری...داره برداشتت از من فرسنگ ها دورتر میره.اینجا بود که تصمیم گرفتم که زیر حرفم بزنم و برای گلستان کردن همه چیز بیام و chat کنم و با گوش کردن صحبتات و کمی توضیح خودم همه چیز رو دوباره به روز اول برگردونم ...

بلافاصله نوشتم:

_on شو ببینم!

(و خودم سریع آن شدم)

+اینترنت دانشگاه از امروز صبح مشکل داره و امکان on شدن نیست...ببخشید

 

بخدا داشتم منفجر میشدم از این وضعیت!!!!!

نوشتم :

=الله اکبر از این شرایط

 

و در ساعت 2:19 دقیقه این آخرین مسیج بود...

برای نماز هم بیدار نشدی که بیدارم کنی ولی من خودم بیدار شدم...

الانم که ساعت 14:20 دقیقه هست هنوز مسیجی از طرفت نیومده،اصن نمیدونم تو چه برداشتی از درخواست دیشب من مبنی بر on شدن کردی ولی کاش میدونستی که قصدم چی بود(اما میدونم که تو فرشته ای و برداشت بد نمیکنی!)

راستی توی همین حین نوشتن عمم ازم پرسید راستی پس خبری نشد؟کی بریم ؟ نیومد؟ گفتم نه هنوز گیر پایان نامست!با همون لهجه خودش گفت:چی بی!(چی بود!)گفتم عمه اصن طبق گفته خودش گفت که من دوست دارم اولین دیدار و آشنایی خانواده ها در روز 17 ربیع الاول باشه و امروز که تولد پیامبر هستش خبری نیست متاسفانه.عمم گفت آره چقدر خوب میشد.گفت انشالله دیدار ها انجام بشه که عید که همه هستند بتونید عقد کنیدوگفتم انشالله.

گفتش(اسم من)میدونی که اونا هم تحقیق کردند؟ گفتم والله خودش گفت که قبل از اینکه بیام همدان بابام شروع کرده بود به تحقیقات.(یک ماه پیش)گفت اون یکی عمم(که سمنان هستش و بطور اتفاقی همسایه دختر عموی مامان خانممه) گفته که خونشون بودم و داییش(دایی خانمم) تماس گرفته و خواسته که تحقیق کنه از این فامیلیشون که همسایه عمم هستش و ایشون هم گفته که والله من که فقط عمش رو میشناسم و اتفاقا خودش الان پیشمه و عمم گفت که عمت بهش گفته بگو که از بابت پسر خیالتون راحت از طلا پاکتره و داماد توپیه(عجب،شما باور نکنین!)گفتم دستش درد نکنه!

آقا دیگه همین! الان من رو به سمت نهارفرا میخونن.من برم.خدایا خانمم رو خیلی دوست دارم و راضب به رنجش نیستم و میخوام که شرایط بهتر بشه،کمکم کن...

 

الان ساعت:3:52بعدازظهر

ساعت 2:47 نوشتی

+زندگیمی...

(اسم خودت)تو!                    مثل:شیرین تو!

3:20نوشتی:

+(اسم من) اگر عاشقی کنی و جوانی،عشق محمد بس است و آل محمد"ص"

درست این مسیج رو پارسال همین موقع امیرجان(پسر عموم )بهم داد. این رو با خط درشت نستعلیق نوشته و زده توی خونشون:

سعدیا اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد"ص"

تصمیم گرفتم احساسم رو در جهت خوشبو کردن فضا بنویسم:

نوشتم:

-گر آتش عشق تو نبودی/سیلاب غمت مرا ربودی!

+   

 

-فدات بشم...

+خدا نکنه عزیزم...

 

امشب تمومش میکنم،فقط خدا بخواد!

 

ساعت 9:56 دقیقه مسیج دادی:

+واااااای که چقدر دوست دارم!

نوشتم:

-دوستدار تو(اسم من)!

ولی مسیجم نرفت و دوباره و سه باره فرستادم و دیدم باز نمیره و چون خیلی در این شرایط لطیف شده باید سریع جوابت رو میدادم اومدم و یک تک زنگ زدم به نشانه ی اینکه حواسم بهت هست ولی مسیجم نمیاد و دیدم بعد از مدتها اسم قشنگت روی موبایلم پدیدار شد! تو هم یه تک زنگ به هم زدی.کاری که هیچ وقت انجام نمیدیم (اصولا علاقه ای هم نداریم) اما اینجا به فال نیک گرفته شد!

خدا کنه امشب بتونیم با هم صحبت کنیم و همه چیز روبه راه بشه...فعلا که ساعت 00:15 بامداد شنبه 22 بهمنه...امشب اگر خدا بخواد میخوام بعد از یه سکوت ده روزی در این دهه،مطالب رو upکنم توی وبلاگ...

ساعت 1:15 مسیج دادی که کاش میشد لا اقل 30 تا از بوسه های 5 دی رو ذخیره کرد برای همچین روزایی...

 

اینم از بخت من!

الان بهم مسیج دادی که بازم سرعت نت پایینه و نمیتونی آن بشی...بخدا دیگه دارم خفه میشم...مگه من چقدر میتونم تحمل کنم...

دیگه حسسسابی ریختم بهم...امروز هم نشد که upکنم،گویی این قصه سر دراز دارد و البته شایدم خدا نمیخواد؟! البته هر چی سرم میاد حقمه!انقدر به خدا بد کردم که  هر چی خدا سرم بیاره حقمه...اینا همه مصیبت هایی هستند که کفاره گناهانم اند... :-(

1:37

+شبت خوش و آرام...

-فقط شب تو به خیر

+ :-( بی تو بخیر نمیشود...

-عجب!

فقط شب تو بخیر...

من دارم چوب میخورم هر شب از خدا!

فقط شب تو بخیر باشه

+من فولاد نیستم...نیستم... :-(

 

معلومه چون نه شب من خیر است نه آرام...

 

بامداد یکشنبه 23 بهمن 90 ساعت 1:26

خسته شدم!دیگه کی قراره من با عشقم حرف بزنم؟دیروز گفتم انشالله اگر خدا بخواد امشب باهاش حرف میزنم و همه چیز رو روبراه میکنم و همه این مطالب رو upمیکنم ولی اینترنت دانشگاهش خراب بود و نتونست بیاد منم دیگه upنکردم و تازه توی اون شرایط میگه شبت آرام و از این مزخرفات...آخه چطور میشه ؟؟؟ دیگه نمینویسم...خسته شدم از این تکرار باطل!

نیم ساعت بعد:جهنم بذار مسیجای امروز تا این لحظه رو بنویسم///

pm4:31

+غرق توست این عقل و جان...

+ای جان!

8:28

+ابری که میشود هوا؛جای ماه در آسمان خالی است،جای تو پیش من.باران که میبارد؛ چشمم پر از آسمان توست،آسمان پر از چشم من.

چیز مبهمی نیست!

آسمان برای ماه دلش گرفته ، من برای تو...

10:38

+سلام(اسم من)!

-سلام

+خوبی؟

-قربانت

+خوب باش عزیز دلم...

دوست دارم!

 

توروخدا میبینی چه توقعاتی از آدم  دارن؟

am1:50(الان)

+حرف تازه ای ندارم جز اینکه دوباره،که نه؛ هزار باره بنویسم: تو که نیستی،دلم خاک می خورد...

 

 

می نویسم:

امروز خیلی دلم گرفته بود!خیلی بخدا...اصن هر طرف که میرم تو رو میبینم...داشتم از سر درموندگی وبلاگ این زن آقا سید رو میخوندم دیدم یه جاییش از دلتنگیهایی که واسش برای شوهرش که چهارده روز پیششه و 14 روز بعد سرکار پیش اومده و میاد.از اینکه میخواد از شدت ناراحتی گریه کنه...توی نوشته های قبل از عقدش هم نوشته بود که چقدر دلش تنگ میشد.نوشته بود که هر چی رابطشون عمیقتر میشد تحمل جدایی هم واسشون سخت تر میشد تا جایی که  دیگه واسه هر مسئله کوچیکی از همدیگه دلخور میشدن و خودشم میگفت که همه از عوارض دلتنگیه...دیدم یکی هم نظر داده بود و گفتش من فکر میکردم فقط خودم تنها اینطوریم...منم گفتم جانا سخن از زبان ما میگویی...امشب رفتیم عروسی یکی از اقوام.نشسته بودیم مثلا واسه اینکه شام بیارن سر میز با اینکه خیلی شلوغ بود ولی من فقط جسمم اونجا بود و فکر و ذکرم پیش تو بود که یهو دیدم همونی که خیلی دوس دارم وقتی بیرونم واسم اتفاق بیفته افتاد.جیب جلوی کتم لرزید یعنی مسیجی از طرف تو!دیدم همون ابری که میشود رو دادی...اصن بدجوری دلم گرفت باز...چندبار خوندمش و هی باخودم فکر کردم...خانمم خیلی غصه خوردم از وضعیت پیش اومده...از این هم تو داری از این سکوت زجر میکشی و هم من...ولی بخدا حالم از این استراتژی که .واسه پایان نامت اتخاذ کردی بهم میخوره دوست ندارم که حتی....اصن میدونی چند روزه همدانی؟یعنی نمیشد دو سه روز بیایی خونه تا ما بیایم یکم کارا رو ببریم جلو واسه خواستگاری؟...خدا وکیلی دیگه من شدم عین دیوونه ها...اسم پروژه و پایان نامه که میاد میخوام بمیرم ...شوخی نیست! یه چیزی به همین اسم ،زندگی من رو بهم ریخته و تمام محاسباتم رو نقش برآب کرده...اَه! یعنی راستش:آه...!

2:21

+شب بخیر.        (این نقطه هم شیوه جدید اظهار ناراحتیه! منم که با علامت تعجب واسه شب بخیر قهرم!چون ناشادم!)

-شب بخیر

 

ساعت 24 یک شنبه23بهمن 90

امروز اومدیم خونه خودمون توی شهر محل سکونتمون.

بعد از اینکه اولین مسیجت رو ساعت4بعدازظهر توی قطار با پرسیدن مکان دفن امیر کبیر شروع کردی این شد که شد:

21:14

+الان کجایی (اسم من)؟

-خونه ،(شهر محل سکونت)

+دیگه من رو دوست نداری؟

-من شما رو همیشه دوست داشتم و خواهم داشت!

+مارو؟!

-من تورو همیشه دوست داشتم و خواهم داشت!

+الان چند تا دوستم داری؟

-مثل روز اول

 

(گفتم که دوست داشتنم هیچ وقت کم نمیشه...)

 

21:38 بعد از سکوتی چند دقیقه ای:

-خوشم میاد یهو یه چیزی میگی و بعدش خاموشی محض

+داشتم خاطرات رو مرور میکردم...

+چند بار نوشتم دوس دارم در آغوشت گریه کنم،ولی پاکش میکردم...

-آغوش؟!

دیگه از کارهای قشنگت آغوشی نمونده

-دیگر هیچ کس "همراه"نیست...

"تنهای اول"!

+چطور دلت میاد به تپل اینو بگی؟! :-(

-چطور فکر میکنی دلم میاد؟کلی از خودم بدم اومد وقتی اونارو فرستادم.نیستی تو این لحظات چهرم رو ببینی!شدم عین سنگدلا...ولی نیستم!میدونی چه فشاری رومه؟اصن میدونی فشار یعنی چی؟نه؛صبر کن!کاشکی فشار همیشه فشار درسی باشه...

-تو نمی دونی این دوران چقدر حساسه؟؟نمیدونی کوچکترین کم توجهی در زمان دوری و جدایی باعث دلخوری میشه؟؟نمیدونی!وإلا این سهل انگاری رو نمیکردی!

بی معرفت فلجم کردی...

-تو همه کسمی ولی نابود دارم میشم...

-فکر میکنم دارم این وضعیت رو خواب میبینم...ببین چی کردی!...کاش اینجا بودی میتونستم بزنمت و بعدشم با هم بخندیم...ولی بی معرفت ببین چی شده...(برای خوانندگان:این "زدن" مزاحی است بین منو خانمم)

+چاره ش همون زدنه...

-اصن دقت کردی اسمت رو نمیارم؟چون فکر میکنم(اسم تو)من نیستی،همون قبلی قبلیه.فقط چند روز پیش بود که گفتم:  (اسم تو با میم-"مثل:مریمم،نفسم")میتونی on شی؟چون خیلی خوشحال و مصمم بودم.میدونی اون شب چقدر امید داشتم؟گفتم خدا بخواد امشب همه چیز رو روبه راه میکنم.ولی نشد که بشه،فرداشم همینطور...آخه مگه من چقدر طاقت دارم؟جالبه توی اون شرایط هم تو میگی : شبت آرام و خوش! ای وای...ای وای...

-من هرچی سرم میاد حقمه!خودم اینو خوب میدونم.تمام این مصائب باز خورد اعمالم هستن وإلا چه دلیلی میتونه داشته باشه این وضعیت و این حال؟

+مگه تو چکار کردی؟

-؟؟؟؟؟!!!!!!!

بالاخره گناه کردم توی این همه عمرم...أه،چرا بی ربط حرف میزنی تو؟

پس دیگه بذارم به حال خودم،نخواستیم هییییچی

+(اسم من)...

 

برای خوانندگان:این گونه مسیج ها همیشه من رو منقلب میکنن و باید جواب خانمم رو بدم حتی در بدترین شرایط و یا شرایطی که دیگه تصمیم میگرم حرف نزدنم.

-بله؟

 

برای خوانندگان:والبته ایشون منتظر گفتن "بله" من نیستن بلکه همونطور که میدونید فقط هدف یک نهیب به لحاظ عاطفی هستش

 

چند دقیقه بعد:

-برو به کارات برس ،وقتت رو تلف نکن.همونطور که گفتم : من حقمه.

+الان در جمعی هستم که همه میگن:بابا (اسم خانمم)بیا تو جمع ،تو فکری و از این قبیل حرفها...

-نباش تو فکر

ده دقیقه بعد23:12

+ماه من!

غصه نخور...

23:34 (ببنید چقدر خانمم خوب و مهربون و از خود گذشتگی داره واسه من! )

-وقتی از درد و ناراحتی خودت حرف میزنی،خیلی زود قانع میشم و همه ی حق رو به تو میدم...

ذره ای به خودم حق نمیدم! (بس که بزرگواری تو خانمم!)

من بمیرم و نبینم این روزای تورو!  (خدا نکنه گلی!)

واقعا کاش میشد منو بزنی...  ( که با هم بخندیم نفسم)

من تمام این مدت دقیقا حال و روز تورو داشتم و همیشه و در هر وضعیتی بفکرت...تمام لحظات بی تو بودن رو درد کشیدم و میکشم..اگه عمری باقی بود حتما رو در رو شرح حال این دوران رو برات میگم...

قربون اون دل دریاییت برم...   (من قربون تو برم که انقدر لوسم کردی و از خودت گذشتی...)

+ای کاش میتوانستم خون رگ هایم رو قطره قطره بگریم تا باور کنی...

 

حالا من  بی معرفت نوشتم:

-هیچی نمیخوام،هیچی

 (البته باید اینطوری مینوشتم!)

وهمین منجر به "شب بخیر"ی  زود هنگام شد ولی واقعا در این وضعیت که نمیشه بخاطر سرعت اینترنت صحبتی کرد چه فرقی میکنه زمان شب بخیر؟!   بخدا اگر خدا بخواد و سرعت اینترنت درست بشه و صحبت کنیم همه چیز حل میشه(لعنت به افت سرعت-همه چیز به خاطر 25 بهمنه...)

ساعت pm11:50 – بلا فاصله بعد از مسیج من

+شب بخیر

-شب بخیر

اینم از امروز و امشب..

.پرورگارا!نخواه برای ما این وضعیت را!

«اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ»

عزیزم خیلی دوست دارم! همه چیز درست میشه...

ساعت01:36

الان دوباره هوس کردم مثه خیلی وقتها که اون trackمعروفی رو که پنج دی ماه با هم گرفتیم رو ببینم.مثه همیشه هر وقت دیدمش کلی عقب جلوش کردم و کتر از 10 بار ندیدمش! از اول تا آخر این نگاه کردنم لبخند روی لبام بود.الهی من قربون نفس هات بشم،الهی خدا منو  بکشه که انقدر بی محبتم و تو انقدر بزرگوار، من تا آخر عمرم مدیون خوبی های توام خانمم.بذار اینترنتت درست بشه بخدا نمیذارم بیشتر از این عذاب بکشی.نه تو نه من.

چشمات رو میبوسم گلی!

تو نفسمی مهربونم!

حیفم اومد که این مطلب رو نگم.دیگه رفتم.

 

بامداد سه شنبه 25/11/90 ساعت 1:00

امروز خیلی بی حال بودم.نشستم درسای کلاس بچه ها رو حاضر کردم که یکم مشغول شم ولی هیچ تاثیری نداشت...خانم هم اصلا مسیجی نداده بود تا اون موقع.صبح هم فقط سلام کردد با سه تا نقطه مرگبار...با ناراحتی حدودای ساعت 8 شب بود ؛ یگوشه مغموم نشسته بودم.دیدم یهو زن داداشم(که یکی 2سال ازم بزرگتره) گفتش:بی خیال بابا بخند! گفتش تلوزیون با توئه!(اشاره میکرد به برنامه طنز و دوربین مخفی ای که یکی از شبکه ها داشت پخش می کرد و این جمله رو کنار صفحه نوشته بود)همه بهم فهمیدن.چندین بار هم خودم به مامانم گفتم...خلاصه اونا من رو مجبور کردن که به بهانه ی گرفتن پوشک بچه و یه سری خرت و پرت با هم بریم تا این سوپری محل تا من از این هوا دربیام(مژده! همین الان خانمم آن شد! )من رفتم...

 

 

الان فرداست!(نیشخند)ساعت 4ونیم روز سه شنبه ست که دارم بقیش رو مینویسم!(با خوشحالی تمام!)

ادامه:رفتم و موبایل رو هم با خودم نبردم.برگشتم دیدم ساعت20:50مسیج دادی:

+وقتی مسیجی نمیدم ومعنیش اینه که موندم چی بنویسم.معنیش اینه که بیشتر از هر زمان دیگه ای بیادتم و تو فکر...

21:34

+دوست دارم همه زندگیم...

هی میخواستم جوابت رو بدم ولی نشد،نمیدونم چرا...

22:56

+الان داری به چی فکر میکنی؟

-هیچی

23:09

+همیشه باش...

برا من چیزی تلخ تر و کشنده تر از نبودنت نیست...

باید حتما جواب میدادم! نوشتم توی دو مسیج:

-هستم

-همیشه

+پاینده باشی...

 

(اصلا گلی من نباشم میمیرم!!!)

23:21

+بنظرت ممکنه من کم بیارم؟

-از؟

+هیچی

-بگو

+همه چی

23:30

+نگفتی آقا(اسم من)

+(اسم من) من!

23:47

+زندگی مشترک یعنی گذشت..

+یعنی تو نفس منی...

یعنی من با توأم...

یعنی تو جانی...

یعنی من فقط با تو آروم میشم...

+میدونم که میدونی... :-)

00:02

+نمیخوای چند تا از اون مسیجای دیشب برام بفرستی؟

00:45

+من خیلی گناه دارم...آه خدای من...

 

(گلی من بمیرم واست که انقدر مظلوم و بزرگواری و منه نامرد بی رحم رو تحمل میکنی :-(   )(تو چرا انقدر خوبی؟!)

+خوابیدی؟

-نه

1:00

+ یه جمله برام مینویسی که کمتر از 5 کلمه نباشه؟

-اون اینترنت دانشگاهتون وصل نشد؟

(این رو که گفتم منتظر جواب نه بودم چون فکر میکردم اگر وصل شده باشه با توجه به پیگیری های چند شب پیش من قطعا میگی!)

+وصل شده...

(انگار داشتم خواب میدیدم این مسیج رو!)

-واقعا؟!

(حالا دیگه کلماتم با علامتهای سوال و تعجب همیشگی همراه بود)

+بله!

-چرا نمیگی پس؟

+همین امشب البته چندین بار قطع و وصل شد..

-وضعیت حالا چیه؟

+چند دقیقه صبر کن امتحان کنم...

ودیدم که نوشتی:

سلام!

 

و زندگی زیبا شد!

تا شیش صبح با هم صحبت کردیم...

موقع نماز سجده ی شکر کردم:شکر کامل:

الحمدالله رب العالمین!

 

 

 

 فعلا که GMAIL رو قطع کردن ولی هر وقت بازش کردن چت امشب رو که گذشت میذارم تو وبلاگ واسه خودمو خودت که جاودانه بشه...

عکسم رو گذاشتم توی ادامه مطلب

 به محض اینکه به خانمم برسم از خودم  وخانمم درکنار هم عکسای واضح تری میذارم...به امید اون روز و به امید خدا!

 



نویسنده: گاگالو!
نظرات()

.:: آخرین مطالب ::.

» تولدت مبارک! ( شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ )
» ششمین سالگرد آشنایی ( دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦ )
» نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد1 ( شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ )
» رفتیم و اومدیم ( دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ )
» دوره مشهد- خوشگلم الان توی اختتامیه هستم-چهار روزه ندیدمت-امشب میام خونه ( شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ )
» بازم امام رضا طلبید! ( دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ )
» چهارمین سالگرد آشنایی ( چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ )
» سومین سالگرد ازدواجمون مبارک! ( دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ )
» سال جدید اومده ( دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ )
» سال نو مبارک ( جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ )